..::رهگذر خسته::..
تو بشو ساحل قلبم ، من میشم ماهی مرده تا بگن به عشق ساحل لب دزیا جون سپرده... انتظار میکشم انتظار میکشم تا بیایی انتظار می کشم و تک تک لحظه ها رو می شمارم انتظار می کشم تا ببینمت انتظار می کشم تا به تو بگم انتظار می کشم ببوسمت انتظار می کشم تا ببینییم انتظار من سر خواهد آمد انتظار من سر می آید انتظار..... دلتنگم دلتنگم برای چشات دلتنگم برای نگاه دلتنگم برای خنده هات دلتنگم برای لحظاتی که با تو بودم دلتنگم برای حرفات دلتنگم برای دلتنگیت دلتنگم دلتنگم د...ل...ت...ن...گ...م یه آدم بی قرار: نگاهم را به باد خواهم سپرد کامنت یکی از بازدید کننده ها را که اسم خودش را هم ننوشته را برای شما توی این پست می ذارم. یک شبی مجنون نمازش را شکست دکتر شریعتی:
غروب که می شه
دلش به حال خودش می سوزه
که اون هست و اون نتونسته ببیندشه
یه آدم پر غرور:
غروب که می شه
تمام وجودش رو حسرت می گیره
که می تونست خودش رو بر ای رسیدن به او
خرد کنه
اما نکرد
یه آدم بی خیال:
خیال اینکه می تونسته برای تو
حتی تو خیالش هم یه دنیا
بسازه
نمی کنه
اما:
من :
قرار غرور پر خیالم را فدای تو خواهم کرد
به تو قسم
هنوز هم ایمان دارم
در این عصر تنهایی
او از کنار خانه ات خواهد گذشت
شاید نگاهم
در پیچش نگاهت ماندگار شد
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
تو هم مرد راهش باش تا شاهت کند
من رقص دختران هندی را بیشتر از عبادت پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت و بی علاقه ...
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد .
«کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم ...
| Design By : Pichak |

